تبليغاتX
وبلاگ قصرشیرین ،گیلانغرب ، سرپل ذهاب
وبلاگ اخبار اجتماعی/اقتصادی/ورزشی و... قصرشيرين ، گيلانغرب ، سرپل ذهاب ، گواوور ، سومار و نفت شهر
صادق مهدي غفراني
اولش باور نكردم. فكر كردم سركارم گذاشته و شوخي مي كند. آخر دراين اوضاع و احوال چه كسي مي تواند با ماهي 50 هزارتومان درآمد زندگي بچرخاند؟! منشي مطب يكي از چشم پزشكهاي نام آشناي تهران است، مي گويد سربازي ام كه تمام شد خيلي دنبال كار گشتم با يك مدرك فوق ديپلم اما يا نبود و يا اگر هم بود درآمدش بين 25 تا 30 هزار تومان بود. اينجا را هم يكي از دوستانم معرفي كرد و مشغول شدم. مي پرسم با ماهي 50 هزار تومان چه مي كني، چه جوري مي گذراني؟ مي گويد شب ها كه به خوابگاه يكي از دانشگاههاي تهران پيش دوستانم مي روم، صبح تا ظهر هم كه مطب تعطيل است، ..........................

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 19:45  توسط Sadegh  | 

حمله
 

خرس  يكي زد به پشتم. اصلاً نفهميدم از كجا آمد. دست‌هايش را دور من حلقه كرد.

گفتم ديگر كارم تمام است. اما بايد سعي خودم را مي‌كردم. كم جان تر از آني بود كه فكرش را مي‌كردم.

با اولين ضربه من ولو شد.....

 مجبور شدم خسارت بدهم‌، براي اينكه لباس كار كارگر ساندويچ فروشي را پاره كرده بودم. بيچاره براي چند دلار ناقابل مجبور بود لباس خرس بپوشد.

ترجمه اسدالله امرايي

 
     
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 12:50  توسط Sadegh  | 

 

 

 ريحانه دوستدار:
دوريس لسينگ نويسنده 88 ساله‌اي است كه امسال برنده جايزه نوبل شده است. او در 22 اكتبر 1919، در كرمانشاه ايران متولد شده است.

 پدرش آلفرد تيلور در ايران كارمند بانك و مادرش اميلي تيلور پرستار بود. دوريس ليسنگ تا 5سالگي در ايران زندگي مي‌كرد تا اينكه والدين او در سال 1925 با آرزوي تصاحب زمين‌هاي كشت بلال به رودزياي جنوبي كه اكنون زيمبابوه ناميده مي‌شود، رفتند و او سال‌هاي كودكي و نوجواني را در مزرعه‌اي در اين كشور گذراند. نوشتن را از 15سالگي آغاز كرد؛ يعني زماني كه با متن‌هاي سياسي و جامعه‌شناسي آشنا شد. او در 1943 در يكي از باشگاه‌هاي ..................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 23:36  توسط Sadegh  | 

                   بايد از خودم شروع مي كردم

وقتي بچه بودم ،دلم مي خواست دنيا راعوض كنم.

 بزرگتر كه شدم ،گفتم : دنيابزرگ است ، كشورم راتغيير مي دهم.

درنوجواني گفتم : كشورخيلي بزرگ است ، بهتر اين است كه شهرم را دگرگون سازم. جوان كه شدم ، گفتم : شهر خيلي بزرگ است ، محله خود را تغيير مي دهم.

به ميانسالي كه رسيدم ، گفتم : ازخانواده شروع مي كنم .

اما در اين لحظه آخر عمر خود مي بينم كه بايد ازخود شروع مي كردم.

 اگر دگرگوني را از خود آغاز كرده بودم ، خانواده ،محله ، شهر،كشورم ونيز جهان را به قدر توانم تغيير مي دادم !

 (وبلاگ تقرير )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 19:15  توسط Sadegh  | 

چرخ زندگي

 

چرخ دستي را با سر و صداي زياد كه ناشي از تحمل بار زياد بود به گوشه‌اي هل داد تا لختي استراحت كند.

فكر كرد كه چند سال است با اين چرخ به تنهايي چرخ يك زندگي را مي‌چرخاند، چرخي كه تمام سرمايه‌اش محسوب مي‌شد.

غرق در همين افكار بود كه خوابش برد. وقتي بيدار شد نه اثري از چرخ دستي بود نه چرخ زندگي مي‌چرخيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 20:8  توسط Sadegh  | 

روزگار او
 

در زندگي‌اش هيچ‌وقت نتوانست چيزي را به صورت نو و دست اول آن‌طور كه دلش مي‌خواست تهيه كند؛ خانه كلنگي محل سكونتش، از پدر به ارث رسيده بود.

ماشين‌اش را دست چندم خريده بود و از رده خارج بود. كليه وسايل منزلش نيز روزهاي نويي‌شان را جايي ديگر گذرانده بودند.

اما به‌تازگي صاحب چيزي نو و دست اول شده است؛ يك سنگ گرانيتي مشكي صيقلي كه همه مشخصاتش با خطي خوش روي آن نوشته شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 12:10  توسط Sadegh  | 

 

گريز از آشيانه
 

كنار خيابان منتظر تاكسي بودم. مردي با سر و وضع نامرتب در حالي كه با صداي بلند صحبت مي‌كرد نزديكم ايستاد.

دست او روي گوشش بود، گويا با تلفن همراه حرف مي‌زد.

شنيدم كه مي‌گفت: بارها بهشان گفتم كه حالم خيلي خوب است و اجازه دهيد مرخص شوم، اما باور نمي‌كردند و باز هم روزي يك مشت قرص آرام بخش مي‌دادند. بالاخره امروز از آن جا فرار كردم.

وقتي نگاه تعجب زده‌ام را ديد همان دستي را كه روي گوشش بود به طرفم آورد و غيرمنتظره با من دست داد.

چيزي دستش نبود. خنديد و دوباره دستش را نزديك گوشش برد. در حال دور شدن بود كه مي‌گفت: باور كن حالم خيلي خوب...

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 14:54  توسط Sadegh  | 

درحسرت جواني

 


قديم‌ها وقتي كوچك بوديم، ما را به مراسم عروسي دوست و‌ آشنا نمي‌بردند و مي‌گفتند: بچه‌ها را دعوت نكرده‌اند.

و چه قدر دلمان مي‌خواست در اين مراسم‌ها شركت كنيم.

حالا كه سالهاي زيادي گذشته و زمانه، گرد پيري بر چهره‌مان نشانده، ديگر رمقي براي شركت در اين مراسم‌ها نداريم، خسته‌ايم و جايمان را به جوان‌ها مي‌دهيم.

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 10:48  توسط Sadegh  | 

خريد كتاب
 

احتياج به پول داشت. يواشكي كيف مادر را باز كرد، خالي بود.
 آهي كشيد و تنها 100 توماني نو عيدي‌اش را در آن گذاشت و كيف را بست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 10:18  توسط Sadegh  | 

روز پدر

 


روز پدر با خريد چند شاخه گل بر سر مزار پدرش رفت
و به خاطر نامهرباني‌هايي كه در زمان حيات در حق او
روا داشته بود، از وي عذرخواهي كرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 15:22  توسط Sadegh  | 

وام بانکی

 


آمده بود وام بگیرد، باز. همه مدارکش را قبلا آماده کرده بود؛

وثیقه، بیمه و نشانی و مشخصات ملک مورد نظر.

ملک کوچکی بود که در ایام بازنشستگی، آسایش او و زنش را فراهم می‌کرد. درست وقتی می خواست نامه نهایی را امضا کند، تلفن بانک زنگ زد.

معاون شعبه گوشی را به او داد.

زنش با صدای لرزانی می‌گفت وام لازم ندارند. عمه جان فوت کرده و در وصیت نامه‌اش خانه بزرگی را به آنها بخشیده‌است.

ترجمه اسدالله امرایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 12:7  توسط Sadegh  | 

بدون گذشت

 


همه اهالي ده مي‌دانستند كه آنها براي چند متر زمين بين مزارع‌شان با يكديگر اختلافي كهنه داشتند.

هيچ يك از موضع خود پايين نمي‌آمد و اهل گذشت و مصالحه نبودند.

آن دو هميشه از هم دوري مي‌كردند، حتي كدخدا‌ و ريش سفيدهاي ده نيز هرگز نتوانستند آنها را به هم نزديك كنند و آشتي دهند.

اما حالا پس از گذشت سال‌ها بدون هيچ كدورتي نزديك هم در قبرستان ده به خواب ابدي فرو رفته‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 13:38  توسط Sadegh  | 

خدمات پس از فروش

 


در حال ورشكستگي بود. مغازه گز و سوهان‌فروشي در كنار جاده بين‌شهري داشت.

شب عيد پارچه بزرگي به در مغازه زد. نوشته بود گز و سوهان با 4 ماه خدمات پس از فروش.

مشتريان زيادي براي پرسش در مورد خدمات پس از فروش گز و سوهان به اين مغازه مراجعه كردند و او با فروش بالا از ورشكستگي نجات يافت.

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 11:47  توسط Sadegh  | 

بستني
 

بستني فروش داد مي زد بستني. دهان ما آب مي‌افتاد.

بستني بخور خنك شو. آفتاب بي امان مي‌تابيد و بستني‌فروش عرق مي‌ريخت. سكه‌هاي ما را كه توي دخل مي‌ريخت عرقش را پاك مي‌كرد كه خنك شود.

اسدالله  امرايي

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 13:32  توسط Sadegh  | 

ريگ توي كفش

 


جان، آجودان ستاد ارتش بود. از صبح كه بيرون آمده بود ريگي توي كفشش حس مي‌كرد.

با جمع كردن پا سعي كرد آن را به گوشه‌اي براند و ثابت نگه دارد تا در فرصت مناسب، كفش خود را دربياورد و از شر ريگ راحت شود.

سر ظهر عرق از سر و رويش جاري بود. سر انجام وقتش رسيد. پشت سر رئيس ستاد ارتش كنار ستون ايستاد و خم شد كفش را دربياورد.

گلوله‌اي از بالاي سرش صفير كشيد و مغز رئيس ستاد را به ديوار پاشيد. جان، ريگ را حالا قاب كرده و هر روز مي‌بوسد.

اسدالله امرايي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 11:0  توسط Sadegh  | 

آسانسور
 

 

- وقتي تو اين آسانسور گير افتاديم، ظهر بود، الان بايد غروب باشه. فكر مي‌كني كسي سراغمون بياد؟

- بعيده، مي‌دونم ساعت اداري تمام شده.
- مي‌دوني اگر زياد نفس بكشيم ممكنه هوا كم بياريم و خفه بشيم؟
- خب نفس نكش.
- چرا تو نفس نكشي؟

دعوا بالا گرفت. صبح روز بعد پيدايشان كردند. هر 2 مرده بودند اما نه از خفگي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 12:45  توسط Sadegh  | 

پمپ بنزين

 


وقتي براي اولين بار با موتورسيكلتي كه تازه خريده بود به پمپ بنزين رفت ديد همه ماشين‌ها به سمت 2 پمپ كناري جايگاه مي‌روند و يكي از پمپ‌هاي جلويش خالي است.

سريع رفت جلوي پمپ و در حالي كه در دلش به زرنگي خود و ناداني راننده‌هاي ديگر كه پمپ خالي را نمي‌ديدند مي‌خنديد، باك موتورش را پر كرد.

هر چه سعي كرد نتوانست موتورش را روشن كند. با اشاره يكي از راننده‌ها به تابلوي بالاي سرش نگاه كرد. نوشته بود: پمپ گازوئيل.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 12:33  توسط Sadegh  | 

غرور كاذب
 

غرور عجيبي داشت. چشم‌هايش خيلي ضعيف شده بودند ولي باز هم از گذاشتن عينك خودداري مي‌كرد.

عاقبت به علت ضعف شديد بينايي، جدول كنار خيابان را نديد و نقش بر زمين شد. پايش از چند نقطه شكست.

دكتر بعد از جراحي، تاكيد كرد كه تا مدت‌ها بدون عصا راه نرود. اكنون ماه‌هاست كه خانه‌نشين شده است، غرورش اجازه نمي‌دهد با عصا راه برود.

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 18:12  توسط Sadegh  | 

نخستين دوست

 


10 ساله بوديم كه با همديگر آشنا شديم. با هم به يك مدرسه مي‌رفتيم. سوار يك ميني بوس مي‌شديم و به شوخي بچه‌هاي ديگر با هم مي‌خنديديم.

جشن تولد 11 سالگي‌ام به من يك هديه دادي؛ دفترچه يادداشتي كه خودت درست كرده بودي. فرداي آن روز كه نيامدي دلم گرفت و گريه كردم.

مادرم مي‌گفت بي خود گريه نكرده‌اي؛ خوان با خانواده‌اش به دره افتادند.

توي دفترچه هيچ چيزي ننوشته‌ام تا مثل دوستي‌مان پاك بماند.

ترجمه اسدالله امرايي

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 14:59  توسط Sadegh  | 

غذاي خانگي
 

 

ظرف محتوي غذا را در دستانش جا به جا كرد و در گذر از ميان مغازه‌ها فرياد زد: غذاي تميز، غذاي خانگي.
چند ظرف را كه فروخت ساعتي از وقت ناهار گذشته بود. گوشه‌اي نشست، لقمه‌اي از نان و پنير را از جيبش بيرون كشيد و مشغول خوردن شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 14:18  توسط Sadegh  | 

پول اجاره خانه

 


مشاور املاك مي‌گفت: اين روزها مردم براي خودشان، خانه مناسب و براي مادر پيرشان، هر چه كه شد تهيه مي‌كنند.
با شنيدن اين حرف از فروش خانه 40 متري مادر منصرف شدم و تصميم گرفتم كه مبلغي را كه براي رهن كردن يك خانه جديد در نظر داشتم، از جاي ديگري فراهم كنم.
+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 14:1  توسط Sadegh  | 

توبه
 

 

روي دوشم بار سنگيني احساس مي‌كنم. خوشحالم كه امروز بعد از مدت‌ها روبه‌رويت ايستاده‌ام.
مي‌دانم آدم خوبي نبوده‌ام. آمده‌ام تا طلب بخشش كنم. گريه امانش نداد، به سجده رفت. وقتي برخاست، سبك‌تر از هميشه بود.
+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 15:27  توسط Sadegh  | 

پسر

 


از اينكه پسر دار شده بود افتخار مي‌كرد و اعتقاد داشت اين پسر است كه نام خاندانش را زنده نگه مي‌دارد.
سال‌ها بعد زماني كه درگذشت، پسر بلافاصله نام خانوادگي خود را تغيير داد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 11:5  توسط Sadegh  | 

هيچي نگو

 


تا وقتي كه ازدواج كنم مدام مي‌گفتند: تو بچه‌اي، هنوز عقلت نمي‌رسه، هيچي نگو.

بعد از ازدواج هم اين همسرم بود كه اجازه صحبت كردن را به من نمي‌داد.

حالا هم كه پير شده‌ام، بچه‌هايم مي‌گويند: تو اخلاق بچه‌ها را پيدا كرد‌ه‌اي، هيچي نگو. آخر نفهميدم پس كي بايد حرف بزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 13:44  توسط Sadegh  | 

 

 

داستانک - مصطفي چترچي:
بعد از رفتن مادر، فرزندان براي نگهداري از پدر با هم اختلاف داشتند.

پيرمرد به تنهايي در خانه‌اش، قادر به مراقبت از خود نبود. هر يك از فرزندانش به بهانه‌هاي واهي، بيش از چند روز از او نگهداري نكردند.

چند سالي بود كه او را در خانه سالمندان گذاشته بودند. وقتي خبر پيوستنش به مادر را آوردند، بازماندگان پس از خاكسپاري و انجام مراسمش، به سراغ فروش خانه پدري رفتند.

آنها نمي‌دانستند كه خانه‌اش را به آسايشگاه سالمندان بخشيده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 21:8  توسط Sadegh  |